بنام خدای خیال و انسان
مجموعه شعر ـ دخترکان خویش
امیرقاسم دباغ محمدی ـ اردیبهشت 1386
فهرست
1. آخرین شوالیه
2. واژگان من همه تاریخ
3. ای تمام بت های جهان
4. فرهیخته
5. پیامبر
6. متروکه
7. استخوانهایم
8. حشره
9. مرام
10. برای عشق
11. روی هم چیده
12. عروسک
13. زنده بگور
14. گورکن
15. مومیایی
16. یك زن
17. پدر
18. خورشید
19. سرزمین من 20. پرنده فنری
21. ترس
22. جنون
23. سینه ریزی از بردگان
24. افسون
25. نه چنین
26. انگور
27. پلنگ زخمی
28. سنگ پشت ها
29. خدای من
30. جز آفتابه ای
31. کودک همسایه
32. خطوط
33. گوزن
34. سرمه ها
35. خشكسالی
36. تار
37. پارتی
1. آخرین شوالیه
سربازانم را پیشاپیش باخته ام
در جنگی نابرابر
و تو ای آخرین شوالیه من
بیش از این درنگ مکن
2. واژگان من همه تاریخ
چون داریوشی در سرزمین بی شمشیر
گستره لشکریانم را غرور می برم
از قسطنطنیه تا روم
دو هزار بار عاشق می شوم
اما میان من و تو
هزار دیوار چین فاصله است
چون نادری بر اسب
در هندوستان چشمانت گیج می شوم
تو
سنگهای اهرام ثلاثه فرعون قدرتی
و من
بردگان سیاهی
كه بی صدا
در زیر سنگها می میرند
من آخرین فرمان كوروش را بر قلب ها نوشتم
بر كتیبه هایی سنگی
من شمشیر بابك را در دستان ابولهول نهادم
برای هزار عرب آنسوتر
من از چشمهای چنگیز بالا رفتم
و به هزار تمدن آنسوتر
با تمام عقده های هزار ساله ام
نگریستم
من آخرین قزلباش شاه اسماعیل توام
كه چنین قلندرانه
شمشیر شاه عباس را گذر كردم
من مشروطه غارت رفته دستهای توام
و چون یزدگردی فراری
شكست سرزمینم را
از خاك سربازان فدا شده
شرم می ریزم
از اشكانیان چشمهای كوروش
تو هارون الرشید خستگی منی
از چین تا اندلس
از هند تا آذربایجان
قرون وسطای این همه درد را
قیام می زنم
كسی برای یك بغل رنسانس
تحویلم نمی برد
در پشت پلكهای جهل
یك ارسطو اشك نیست
من و تو
آذربایجان هزار سال قبلیم
بی آنكه
ارسی از میانمان
گذشته باشد
تبریز _ 1381
3. ای تمام بت های جهان
و من زان پیشتر
كه مسیح خویش بوده باشم
بودای تو بودم
و زان پیشتر كه برخیزم
در تو فرو مرده بودم
و زان پیشتر
که دخترکانم را زنده بگور کنم
خدایی داشتم
و نه هرگز بتی از سفال
و او اینهمه گفت و هیچ نگفت
و من از جهل خویش
بتی می سازم
و چندان در پایش اشك همی ریزم
كان موبدان را
غروری بود اگر از ابولهول نیز
یا مسیحایی بود اگر در قلب
چندان فرو می ریخت
كه هزار سال دیگر
برنمی آمد
و او اینهمه گفت و هیچ نگفت
با شما می گویم ای تمام بت های جهان
كانان
خدایان خویش را كشتند
و تمام بت های مرا
روز روشن
با قداره ای خونین
و چندان به جدال برخاستند
كه بودایشان از شرم
فرو ریخت
وانان انسان را بوزینه ای پنداشتند
و چنان در او نگریستند
که خدایشان سخت گریست
وانگاه در تقدسی گران
پا در گل بماندند
با پوستینی سخت باژگونه
و چندان یاوه گفتند
که کلام را یارای نطفه بستن نبود
و هزار و اندی سال گذشت
و زان پس هرگز آدمیزاده ای
خدای خویش را نماز نکرد
و من اکنون
با معبدی بردوش
مسیح خویشم و بودای خویش
با شما می گویم ای تمام بت های جهان
و او اینهمه گفت و هیچ نگفت
عید قربان _ دی ماه 84
4. فرهیخته
و ما از ابتذال واژه ها نهراسیدیم
و از ابتذال عشق
که عادتی دیرینه بود
و ما به زنجیرهامان خو کرده بودیم
و تشنه خونی بودیم
که از زخمهامان می چکید
و چشم انتظار مشتی
که بر گونه هامان می نشست
ما ، اما ، چندی میان مردمان
به دلواپسی زیسته بودیم
و چندی کوچیده و دم برنیاورده
و پریشان و تنها ، و شاید روانپریش
و صدالبته عجیب
گاه قهقهه ای چنان میان هق هقمان
که مادرانمان
به خداهایشان پناه می بردند
ما همیشه محکوم بودیم
با کلوچه ای در جیب و کتابهایی در دست
و پیراهنی از آشفتگی
و چشمهایی که دنبال خبری نانوشته بودند
در روزنامه هایی کلیشه ای
و دندان قروچه ای که ناشنوایی پیر
از سی فرسنگی اش می شنید
ما به حماقتی ابدی محکوم شدیم
در سرزمین دیوانگان
و دیگربار
خنده ای تلخ بر لبانمان نشست
چندان که مشتی بر گونه هامان
زان پیشتر
ما، اما ، عشق را هرگز بنایی نساختیم
و دیوار خانه ای را به واژه ای نیالودیم
و سنگفرش خیابانی را به خونی
ما ابتذال را چندی
به گوشت و پوست
با مقدس ترین واژه هامان
زیسته بودیم
بهداری زندان تبریز _ بهمن ماه 85
5. پیامبر
و زین پیشتر مرا با تو کاری نبود
اگر عشق را پریزاده ای
به مستی
چنینش زمزمه ای یارسته بود
و بودایی بود کاین سرود را
به میمنتش
دل از دست داده ای
نواختنی می یارست
و زرتشتی که اوستایش را
بر سر گرفتنی
و گریستنی
تبریز _ بهمن 85
6. متروکه
متروکه نیست این
شهر من است این اشک می ریزد
بر استخوانهای در گور هراسان شما
آونگ نیست این
گلوی مومیایی دردی ست
آویخته بر سکوت هراسی
شب پره نیست این
مردمک چشم دخترکی ست
دوخته بر چارنعل فریادی
نه متروکه نیست این
فروردین 1386
7. استخوانهایم
چونان جمجمه ای
که مغزش را موریانه ها خورده باشند
به خاکم چنان خو کرده ام
که اندیشه ای
هزار سال دیگر از من برنمی خیزد
استخوانهایم را می چینم
و می شمارمشان
که دوستشان دارم
و می پرستمشان و اشک می ریزمشان
به معصومیتشان و زیبایی شان
کانان جواهرات منند
فکم را سوار می کنم
و هزار هزار سال می خندم
8. حشره
چونان حشره ای زیست توانی کرد
شکوهی برای غرورم
و تندری
برای خشم نهفته نیاکانم می خواهم
چونان حشره ای زیست توانی کرد
ضخامتی برای کاویدن
و نیستن گاهی
برای سوت زدن می خواهم
چونان حشره ای زیست توانی کرد
9. مرام
شمشیر را به دوش اگر نه توان برد
زخمی از پشت توان زد
بر دوست
کاین همه زخم را سالهاست
بر دوش می برد و
دم برنمی آورد
و این نه آیین بردگان است
و نه شیوه در بندیان
دوستی را اگرچه مرامی ست
اما نه آنچنان که عشق را
نفس از شرم
شماره شود
تبریز _ بهمن 85
10. برای عشق
شمشیرت را بردار
و تمام شوالیه هایت را خبر کن
اما من
در همان شیپور نخستین
جان باخته ام
من هم روزی
بومرنگی داشتم
که وقتی برمی گشت
با خود
سر بریده گنجشکی را می آورد
شمشیرت را بردار
و تمام شوالیه هایت را خبر کن
11. روی هم چیده
بی تو
زندگی را چون طنابی که به پایم پیچیده باشد
دنبال می کشم
و چون استخوانهایی روی هم چیده
بر صندلی می افتم
و دنبال قبیله ای می گردم
که نفرینم کند
و دستی
که فرو ریخته طاعون زده ام را
در گور
بی تو ، چون برده ای که در زیر سنگی بزرگ
برای همیشه آرمیده باشد
زندگی را نفس بریده ام
و اگر هنوز نه سردم
تپیدن قلبی ست ناگزیر
12. عروسک
در قلبت
جای خالی مادری ست ، می دانم
و بر گیسوانت
جای خالی نوازشی
کودک همسایه
با قصه های مادرش به خواب می رود
و تو
با غصه های مادرت
برایت از گردو گردن بندی ساخته ام
گردوهایی
برای بچه خرس یتیم كنار رودخانه
تنها آن عروسكهایی كه دوختی
تنها آن كودكی كه نداشتیم
می ماند
فردا ، در خالی خالی آغوشت
كودكی می روید
و تو شیرش می دهی
تنها اهورایی تو
و آن گلهای شمعدانی
تنها آن ستاره های دم صبح
می مانند
بهداری باسمنج _ خرداد 81
13. زنده بگور
آب
اشک دختران زنده بگور شده است
و رعد
فریاد مادرانشان
شب
ذره ذره
صبح می شود
14. گورکن
این جمجمه ، برسردر شهر
جارچی حیات است
لیک زانکه نیاشوبد گورکن
و مرده را به خدا رها مکند
خدا را ، ای نازنین چیزی مگو
وین گوشت آلود خسبیده در دهان
نه زبان است ، اندام جانوری ست
لیک زانکه نیاشوبد گورکن
و مرده را به خدا رها مکند
خدا را ، ای نازنین چیزی مگو
وین کفتارنیست ، آدمی نیز کاشکی نبود
لیک زانکه نیاشوبد گورکن
و مرده را به خدا رها مکند
خدا را ، ای نازنین چیزی مگو
15. مومیایی
برای نفس كشیدن
نظرهوا را پرسیده ای
تو مومیایی چند سال پیشی
كه اینگونه خشكت زده است
و درختان سایه شان را
از زیر پای نگاهت کنار می کشند
همیشه ظریفتر از آن است
زندگی
كه تو می پنداری
تهران _ دی ماه 77
16. یك زن
در چشمهایت كشتی هایی ست
و نهنگ غمهایی
ایستاده ای بی آنكه بشكنی
و گیسوانت در باد می رقصند
هیچ نمی دانستم
می شود
در چشمهای یك زن
اینهمه
پنجره دید
و در پشت هر پنجره
اینهمه درد
تهران _ 1379
17. پدر
1
نه بر آن گلوله سربی
كه بر قلب پدر دوختید
نه بر آن تفنگ چوبی
كه دزدیدید
كه این زمین گرد پرچاله را
من از دباغخانه پدربزرگم
می شناختم
کوهی نبود
بغضی بود در گلویی كوچك
بغضی که با آن بزرگ شدم
بغضی كه با آن غذا می خوردم
و به مدرسه می رفتم
به آن نیمكت و آن تخته سیاه
و آن الفبای پر راز مدیونم
ولی برای تكاندن قلبم
هزار حرف کم دارم
پدر هنوز مفهوم گنگ و غریبی بود
كه در ذهن هشت سالگی ام خشكید
و مادر
با دندانی قفل شده بر چادری سیاه
آنروزها
صف نان خیلی شلوغ بود
مادر نیفتاد
من هم ایستادم
و بادی سوزناك
بر كویر جانهامان می وزید
عطش را
تنها آنكه در كویر جان سپرد ، می داند
بهمن 79
2
من همچنان به آن مرد سرد شده می اندیشم
و آن صندوقچه چوبی
و آن چشمهای بی حرکت
که برای همیشه به ستاره ها خیره ماند
و آن گلن گدن
و آن سرب سوزان سرزده
که ای کاش
بر قلب هشت ساله من می نشست
مادر آب آورد ، قرآن هم
پدر نگفت
كه نمی آید
دی ماه 82
3
کوه و چشمه
درد و اشک
تمام ستاره های کهکشان
حرفهای من با پدر
هراس نبود
سنگینی دردناکی بود بر قلبم
پدر نباید نمی آمد
و من هشت ساله ام ایستاده بود
سرد و رنگ پریده و بی حس
به گورستان
زین پس ، هیچ کودکی بی پدر مباد
پدر چیزی نگفت
و من نیز
لبخندی بر لبان پدر ندوید
و اشکی
بر گونه های من نیز
تنها می نگریستیم
پدر با چشمان نیمه باز
به آسمان
و من با دهان نیمه باز
به پدر
امیدی نبود
آرزویی بود شاید
سخت کودکانه
که آن مرد سرد شده برخواهد خاست
زین پس ، هیچ خانه ای بی پدر مباد
فروردین 86
18. خورشید
آنها شیر را کشتند
اما نه آن غروری را
که از نجابت بیشه برمی خاست
آنها چراغ را کشتند
اما نه خورشیدی را
که از پشت کوهها بر می آمد
19. سرزمین من
از یاد می برم
آنانی را که آمدند و رفتند
آنانی را که
نصف نانی را که هرگز آسوده نخوردیم
دزدیدند
که من ، با آواز پیرزن هایت زنده ام
با شلوار وصله دار کودکانت
سرزمین من
20. پرنده فنری
من اشک می ریزم
تو پیراهنت را آتش می زنی
من بر دار آونگ می شوم
و تو
چون پرنده ای فنری
هر قرن یکبار
رسوایی ات را کو کو می کنی
کسی خوابش نمی پرد
تنها من و تو رسوا می شویم
بهداری باسمنج _ مرداد 80
21. ترس
من که تمام بودنم را
با هزار اسب سیاه سربه زیر می برم
آن هم شب از کویر
از ترس راهزنان ، از ترس کفتارها
من که یکبار از ترس
تمام بودنم را
در زیر قالیچه خانه مان پنهان کرده بودم
اکنون . . .
22. جنون
یادت هست
كه من
روانپریش شدم
و تو
روانپزشك رویاهایم
مرا
تا جنون اسب های مست
رقصاندی
آبان 81
23. سینه ریزی از بردگان
بر پرنیان باغ
رقصیده بر بالهای قو
از نازکای احساس
چه بچینم برایت
بانوی من
سینه ریزی
از بردگان تاریخ
گوشواره ای
از مردانی که بر دار شدند
و دستبندی
برای آزادی !؟
به کدامین ستاره بگریزیم
که عشق را
اهریمنی نباشد ؟
24. افسون
ترا آوا می شوم در شکستنگاه
که چشمهایت
افسانه هزار ساله است
و افسون بلوری شراب
در گونه هایت
هزار غرور مردانه می شکند
و در ابروانت
هزار قرن نیامده حرف عاشقانه است
راه می روی
چون فاتحی مغرور
در قلب غارت شده ام
و مرا با انحنای قامتت
شکل می دهی
کوزه گرت
چه مست انگشتانی داشت
آنگاه که پری گونه ات
شکل می گرفت
25. نه چنین
خونی نتوانم ریخت
که مرا نه چنین ساخته اند
وینگونه نتوانم زیست
مرگ متاع شیرینی ست
در سرزمینی که مردانش
شرف نداشته شان را
در سر هرکوی و برزنی
هزار و یکبار فروخته باشند
با لبخند هایی که
از هزار مرد بی شمشیر
تنها استخوانهایی
جا می گذارد
مرگ متاع شیرینی ست
وقتی کفتار ها می ریزند
و حریصانه
جسد شاه بانوی عشق را
نشخوار می کنند
مرا ببخش
خونی نتوانم ریخت
که مرا نه چنین ساخته اند
وینگونه نتوانم زیست
فروردین 82
26. انگور
رشته هایی از بلور
قلبت را بهم بافته اند
و همه در یك آن
فرو می ریزند
چه شنیده ای
كه آبشارها بر گونه هایت
می توفند
در دور دست ها
چه كسی را زل زده ای
همیشه
دستهایی هست
كه بر آبگینه های خیالت
نقشه های سنگی می كشند
و تو
از خوشه های مهربانی ات
انگور
تعارفشان می كنی
چشمهایت
از دریایی در آنسویش
حكایت دارد
و ابروانت
از شهری در سایه اش
تهران _ عید فطر _ دی ماه 77
27. پلنگ زخمی
آسمانی كه در كوه چكیده
و آتشی كه در اشكهایی فوران كرده
شاید تو باشی
آن پلنگ زخمی از خود گریخته
بر آجرهایی كه در سیمان میخكوب شده اند
برای حسرت یك قاتل در خویش ویران شده
از زاگرس هر چه بلندی ست فرود می ایند
مردان از خواب بر خاسته
كه با سرعت یك افسوس
تمام رد پای خویش را
با كاردك وچكش
از ذهن سربی این جاده های مسلول
پاك می كنند
شاید آنروز
پدر بزرگ روزهای اینده
آخرین بازمانده غرورش را
به فروشنده دوره گردی بفروشد
28. سنگ پشت ها
هر روز
در نگاهی كه به زنجیرهای گره خورده می ماند
حبس می شوم
و دنبال سخت ترین سنگ می گردم
تا دلش را باور كنم
من مانده ام
و سنگ پشت هایی
كه در قلب یك پری دریایی
لانه كرده اند
من مانده ام و غاری سرد
كه هرشب
خفاش هایش را
به رخم می كشد
سبز می شوم
در سیاره ای دور
در شبی نا منتظر
در اینجا از نگاهها
زنجیر می بارد
و قفس
وسنگ
تهران _ فروردین 78
29. خدای من
نه مثل دختران شامی
نه جامی از شراب در دست داری
نه كشتی اقیانوسی
با ملوانهایی شوخ
و نه آن دخترك بازیگوش
كه پروانه ای را
دنبال می كرد
با من سخن بگو
با زبانِ
سنگ و درخت و ستاره
ترا
بر فرشها می بافم
و بر سنگ ها
می كنم
نه ، هیچگاه
ندانستم
چگونه
تصویرت كنم
مهرماه 81
30. جزآفتابه ای
و این نه شرمی ست
که خوشایندت را
بر گونه نشانیده باشم
و نه دروغی سترگ
شاید در خود خزیدنی باشد
کاین خلق تمام مرا ازمن ربود
جز آفتابه ای
که غرورم را در آن دمیده باشم
و این تبسم مرگ است
نه دندان قروچه ای
کافتاب را
بر آمدنی هست و برشدنی
و این نه خلق تواند برد
و نه خلق تواند نشاند
آبان ماه 84
31. کودک همسایه
هزار شعر هم كه بگویم
كودك همسایه گرسنه است
هزار شعر هم كه نگویم
كودك همسایه گرسنه است
32. خطوط
بر دیوارها ، هزار بر هم تنیده خطوطی ست
هرخطی ، منحنی جراحیده روحی
و هر 
